<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0"
	xmlns:content="http://purl.org/rss/1.0/modules/content/"
	xmlns:wfw="http://wellformedweb.org/CommentAPI/"
	xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/"
	xmlns:atom="http://www.w3.org/2005/Atom"
	xmlns:sy="http://purl.org/rss/1.0/modules/syndication/"
	xmlns:slash="http://purl.org/rss/1.0/modules/slash/"
	>

<channel>
	<title>وبلاگ شخصی قاسم مصفا</title>
	<atom:link href="http://mosafa.net/?feed=rss2" rel="self" type="application/rss+xml" />
	<link>http://mosafa.net</link>
	<description></description>
	<lastBuildDate>Sun, 25 Dec 2011 10:11:26 +0000</lastBuildDate>
	<generator>http://wordpress.org/?v=2.9.1</generator>
	<language>fa</language>
	<sy:updatePeriod>hourly</sy:updatePeriod>
	<sy:updateFrequency>1</sy:updateFrequency>
			<item>
		<title>گفتگو با خدا Interview with god</title>
		<link>http://mosafa.net/?p=505</link>
		<comments>http://mosafa.net/?p=505#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 25 Dec 2011 10:11:10 +0000</pubDate>
		<dc:creator>قاسم مصفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خواندنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mosafa.net/?p=505</guid>
		<description><![CDATA[I dreamed I had an Interview with god
خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم
So you would like to Interview me? “God asked”
خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟
If you have the time “I said”
گفتم : اگر وقت داشته باشید
God smiled
خدا لبخند زد

My time is eternity
وقت من ابدی است
What questions do you [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>I dreamed I had an Interview with god</p>
<p>خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم</p>
<p>So you would like to Interview me? “God asked”</p>
<p>خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی ؟</p>
<p>If you have the time “I said”</p>
<p>گفتم : اگر وقت داشته باشید</p>
<p>God smiled</p>
<p>خدا لبخند زد</p>
<p><span id="more-505"></span></p>
<p>My time is eternity</p>
<p>وقت من ابدی است</p>
<p>What questions do you have in mind for me?</p>
<p>چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی ؟</p>
<p>What surprises you most about humankind?</p>
<p>چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند ؟</p>
<p>Go answered …</p>
<p>خدا پاسخ داد …</p>
<p>That they get bored with childhood</p>
<p>این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند</p>
<p>They rush to grow up and then long to be children again</p>
<p>عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند</p>
<p>That they lose their health to make money</p>
<p>این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند</p>
<p>And then lose their money to restore their health</p>
<p>و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند</p>
<p>By thinking anxiously about the future That</p>
<p>این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند</p>
<p>They forget the present</p>
<p>زمان حال فراموش شان می شود</p>
<p>Such that they live in neither the present nor the future</p>
<p>آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال</p>
<p>That they live as if they will never die</p>
<p>این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد</p>
<p>And die as if they had never lived</p>
<p>و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند</p>
<p>God’s hand took mine and we were silent for a while</p>
<p>خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم</p>
<p>And then I asked …</p>
<p>بعد پرسیدم …</p>
<p>As the creator of people what are some of life’s lessons you want them to learn?</p>
<p>به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند ؟</p>
<p>God replied with a smile</p>
<p>خدا دوباره با لبخند پاسخ داد</p>
<p>To learn they cannot make anyone love them</p>
<p>یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد</p>
<p>What they can do is let themselves be loved</p>
<p>اما می توان محبوب دیگران شد</p>
<p>learn that it is not good to compare themselves to others</p>
<p>یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند</p>
<p>To learn that a rich person is not one who has the most</p>
<p>یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد</p>
<p>But is one who needs the least</p>
<p>بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد</p>
<p>To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love</p>
<p>یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم</p>
<p>And it takes many years to heal them</p>
<p>و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد</p>
<p>To learn to forgive by practicing forgiveness</p>
<p>با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن</p>
<p>To learn that there are persons who love them dearly</p>
<p>یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند</p>
<p>But simply do not know how to express or show their feelings</p>
<p>اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند</p>
<p>To learn that two people can look at the same thing and see it differently</p>
<p>یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند</p>
<p>To learn that it is not always enough that they are forgiven by others</p>
<p>یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند</p>
<p>They must forgive themselves</p>
<p>بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند</p>
<p>And to learn that I am here</p>
<p>و یاد بگیرن که من اینجا هستم</p>
<p>Always</p>
<p>همیشه</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/12/god2020.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-508" title="god2020" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/12/god2020.jpg" alt="" width="454" height="383" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mosafa.net/?feed=rss2&amp;p=505</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تسلیم اسکندر در مقابل پیرمرد</title>
		<link>http://mosafa.net/?p=495</link>
		<comments>http://mosafa.net/?p=495#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 03 Nov 2011 06:08:35 +0000</pubDate>
		<dc:creator>قاسم مصفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خواندنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mosafa.net/?p=495</guid>
		<description><![CDATA[مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی  				از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند. 				ولی با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با  				اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول  				زندگی عادی خود بودند.
باعث حیرت اسکندر شد زیرا در هر [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;">مورخان می‌نویسند: اسکندر روزی به یکی  				از شهرهای ایران (احتمالا در حوالی خراسان) حمله می‌کند. 				ولی با کمال تعجب مشاهده می‌کند که دروازه آن شهر باز می‌باشد و با  				اینکه خبر آمدن او در شهر پیچیده بود مردم بدون هیچ هراسی مشغول  				زندگی عادی خود بودند.</p>
<p>باعث حیرت اسکندر شد زیرا در هر شهری که سم اسبان لشگر او به گوش  				می‌رسید عده‌ای از مردم آن شهر از وحشت بیهوش می‌شدند و بقیه به  				خانه‌ها و دکان‌ها پناه می‌بردند، ولی اینجا زندگی عادی جریان  				داشت&#8230;<span id="more-495"></span></p>
<p>اسکندر از فرط عصبانیت شمشیر خود را کشیده و زیر گردن یکی از مردان  				شهر می‌گذارد و می گوید: من اسکندر هستم. مرد با خونسردی جواب  				می‌دهد: من هم ابن عباس هستم.</p>
<p>اسکندر با خشم فریاد می‌زند: من اسکندر مقدونی هستم، کسیکه شهرها  				را به آتش کشیده، چرا از من نمی‌ترسی ؟!</p>
<p>مرد جواب می‌دهد: من فقط از یکی می‌ترسم و او هم خداوند است.</p>
<p>اسکندر به ناچار از مرد می‌پرسد: پادشاه شما کیست؟</p>
<p>مرد می‌گوید: ما پادشاه نداریم.</p>
<p>مرد می‌گوید: ما فقط یک ریش سفید داریم و او در آن طرف شهر زندگی  				می‌کند.</p>
<p>اسکندر با گروهی از سران لشکر خود به طرف جایی که مرد نشانی داده  				بود، حرکت می‌کنند در میانه راه با حیرت به چاله‌هایی می‌نگرد که  				مانند یک قبر در جلوی هر خانه کنده شده بود. لحظاتی بعد به قبرستان  				می‌رسند، اسکندر با تعجب نگاه می‌کند و می‌بیند روی هر سنگ قبر  				نوشته شده: ابن عباس یک ساعت زندگی کرد و مرد. ابن علی یک روز  				زندگی کرد و مرد ابن یوسف ده دقیقه زندگی کرد و مرد! اسکندر برای  				اولین بار عرق ترس بر بدنش می‌نشیند.<br />
با خود فکر می‌کند این مردم حقیقی‌اند یا اشباح هستند؟ سپس به  				جایگاه ریش سفیده ده می‌رسد و می‌بیند پیر مردی موی سفید و لاغر  				اندام در چادری نشسته و عده‌ای به دور او جمع هستند.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/11/eskandar152.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-498" title="eskandar152" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/11/eskandar152.jpg" alt="" width="425" height="283" /></a></p>
<p style="text-align: right;">اسکندر جلو می‌رود و می‌گوید: تو بزرگ و ریش سفید این مردمی؟</p>
<p>پیر مرد می‌گوید: آری، من خدمت‌گزار این مردم هستم!</p>
<p>اسکندر می‌گوید: اگر بخواهم تو را بکشم، چه می‌کنی؟</p>
<p>پیرمرد آرام و خونسرد به او نگاه کرده می‌گوید: خب بکش! خواست  				خداوند بر این است که به دست تو کشته شوم!<br />
اسکندر می‌گوید: و اگر نکشم؟</p>
<p>پیرمرد می‌گوید: باز هم خواست خداست که بمانم و بار گناهم در این  				دنیا افزون گردد.</p>
<p>اسکندر سر در گم و متحیّر می‌گوید: ای پیرمرد من تو را نمی‌کشم،  				ولی شرط دارم.</p>
<p>پیرمرد می‌گوید: اگر می‌خواهی مرا بکش، ولی شرط تو را نمی‌پذیرم.</p>
<p>اسکندر ناچار و کلافه می‌گوید: خیلی خوب، دو سوال دارم، جواب مرا  				بده و من از اینجا می‌روم.</p>
<p>پیرمرد می گوید: بپرس!</p>
<p>اسکندر می‌پرسد: چرا جلوی هر خانه یک چاله شبیه قبر است؟ علت آن  				چیست؟</p>
<p>پیرمرد می‌گوید: علتش آن است که هر صبح وقتی هر یک از ما که از  				خانه بیرون می‌آییم، به خود می‌گوییم: 				فلانی! عاقبت جای تو در زیر خاک خواهد بود، مراقب باش! مال مردم را  				نخوری و به ناموس مردم تعدی نکنی و این درس بزرگی برای هر روز ما  				می‌باشد!</p>
<p>اسکندر می‌پرسد: چرا روی هر سنگ قبر نوشته ده دقیقه، فلانی یک  				ساعت، یک ماه، زندگی کرد و مرد؟!</p>
<p>پیرمرد جواب می‌دهد: وقتی زمان مرگ هر یک از اهالی فرا می‌رسد، به  				کنار بستر او می‌رویم و خوب می‌دانیم که در واپسین دم حیات،  				پرده‌هایی از جلوی چشم انسان برداشته می‌شود و او دیگر در شرایط  				دروغ گفتن و امثال آن نیست!<br />
از او چند سوال می‌کنیم:<br />
چه علمی آموختی؟ و چه قدر آموختن آن به طول انجامید؟<br />
چه هنری آموختی؟ و چه قدر برای آن عمر صرف کردی؟<br />
برای بهبود معاش و زندگی مردم چه قدر تلاش کردی؟ و چقدر وقت برای  				آن گذاشتی؟<br />
او که در حال احتضار قرار گرفته است، مثلا&#8221; می‌گوید: در تمام عمرم  				به مدت یک ماه هر روز یک ساعت علم آموختم، یا برای یادگیری هنر یک  				هفته هر روز یک ساعت تلاش کردم. یا اگر خیر و خوبی کردم، همه در  				جمع مردم بود و از سر ریا و خودنمایی! ولی یک شبی مقداری نان خریدم  				و برای همسایه‌ام که می‌دانستم گرسنه است، پنهانی به در خانه‌اش  				رفتم و خورجین نان را پشت در نهادم و برگشتم!<br />
بعد از آن که آن شخص می‌میرد، مدت زمانی را که به آموختن علم  				پرداخته، محاسبه کرده و روی سنگ قبرش حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت  				زندگی کرد و مرد!<br />
یا مدت زمانی را که برای آموختن هنر صرف کرده محاسبه، و روی سنگ  				قبرش حک می‌کنیم: ابن علی هفت ساعت زندگی کرد و مرد و یا برای  				بهبود زندگی مردم تلاشی را که به انجام رسانده، زمان آن را حساب  				کرده و حک می‌کنیم: ابن یوسف یک ساعت زندگی کرد و مرد. یعنی، عمر  				مفید ابن یوسف یک ساعت بود!<br />
بدین‌سان، زندگی ما زمانی نام حقیقی بر خود می‌گیرد که بر سه بستر،  				علم، هنر، مردم، مصرف شده باشد که باقی همه خسران و ضرر است و نام  				زندگی آن بر نتوان نهاد!</p>
<p>اسکندر با حیرت و شگفتی شمشیر در نیام می‌کند و به لشکر خود دستور  				می‌دهد: هیچ‌گونه تعدی به مردم نکنند و به پیرمرد احترام می‌گذارد  				و شرمناک و متحیر از آن شهر بیرون می‌رود!</p>
<p>راستی فکر می‌کنید؛ اگر چنین قانونی رعایت شود، روی سنگ قبر ما چه  				خواهند نوشت؟<br />
لحظاتی فکرکنیم&#8230;</p>
<p style="text-align: right;">حالاعمر مفید خود را محاسبه کنیم!</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/11/eskandar623.jpg"></a><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/11/roads_91.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-500" title="roads_91" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/11/roads_91.jpg" alt="" width="454" height="338" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mosafa.net/?feed=rss2&amp;p=495</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>اشغال ناسا توسط ایرانی ها ؟!</title>
		<link>http://mosafa.net/?p=489</link>
		<comments>http://mosafa.net/?p=489#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 17 Oct 2011 06:30:08 +0000</pubDate>
		<dc:creator>قاسم مصفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خواندنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mosafa.net/?p=489</guid>
		<description><![CDATA[تعجب نکنید؛ خبری نیست ، ایرانی ها هم هیچ عملیات نظامی در امریکا انجام نداده اند
چون هیچ ادعایی در کار نیست و قرار هم نیست ناسا به ایران اسباب کشی کند
اما مرور گوشه ای از لیست ایرانیان فعال در نــاسا گویای حق آب و گل  داشتن ایرانی ها در آن سازمان فضایی بزرگ هست [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>تعجب نکنید؛ خبری نیست ، ایرانی ها هم هیچ عملیات نظامی در امریکا انجام نداده اند</p>
<p>چون هیچ ادعایی در کار نیست و قرار هم نیست ناسا به ایران اسباب کشی کند</p>
<p>اما مرور گوشه ای از لیست ایرانیان فعال در نــاسا گویای حق آب و گل  داشتن ایرانی ها در آن سازمان فضایی بزرگ هست که جای بسی تامل دارد &#8230;</p>
<p>در ادامه با سرشناس ترین ایرانیان حاضر در ناسا آشنا می شوید:<span id="more-489"></span></p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp-content/uploads/2011/10/nasa15-1.jpg"><img class="aligncenter" title="nasa15-1" src="../wp-content/uploads/2011/10/nasa15-1.jpg" alt="" width="425" height="349" /></a></p>
<p>پروفسور محمد جمشیدی، مدیر برنامه های داخلی ایستگاه فضایی ناسا<br />
و همچنین مدیر کنترل تکنیک ایستگاه فضایی ناسا</p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp-content/uploads/2011/10/p-jamshidi-2.jpg"><img class="aligncenter" title="p-jamshidi-2" src="../wp-content/uploads/2011/10/p-jamshidi-2.jpg" alt="" width="283" height="250" /></a></p>
<p>فیروز نادری، مدیر برنامه اجرایی سیاره مریخ در ایستگاه فضایی ناسا</p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp-content/uploads/2011/10/naderi3.jpg"><img class="aligncenter" title="naderi3" src="../wp-content/uploads/2011/10/naderi3.jpg" alt="" width="299" height="194" /></a></p>
<p>حمید برنجی، عضو پژوهشگران ایستگاه فضایی ناسا</p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp-content/uploads/2011/10/berebji-3.jpg"><img class="aligncenter" title="berebji-3" src="../wp-content/uploads/2011/10/berebji-3.jpg" alt="" width="202" height="283" /></a></p>
<p>قاسم اسرار، عضو هیئت مدیره ایستگاه فضایی ناسا</p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp-content/uploads/2011/10/asrar-4.jpg"><img class="aligncenter" title="asrar-4" src="../wp-content/uploads/2011/10/asrar-4.jpg" alt="" width="226" height="283" /></a></p>
<p>کاظم امیدوار، عضو پژوهشگران ایستگاه فضایی ناسا</p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp-content/uploads/2011/10/omidvar-5.jpg"><img class="aligncenter" title="omidvar-5" src="../wp-content/uploads/2011/10/omidvar-5.jpg" alt="" width="186" height="227" /></a></p>
<p>رضا غفاریان، مهندس لابراتوار نیرو محرکه جت ایستگاه فضایی ناسا</p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp-content/uploads/2011/10/ghafariyan1.jpg"><img class="aligncenter" title="ghafariyan1" src="../wp-content/uploads/2011/10/ghafariyan1.jpg" alt="" width="168" height="198" /></a></p>
<p>پروفسور پرویز معین، رئیس موسسه مرکزی تحقیقاتی دانشگاه ناسا در آمریکا</p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp-content/uploads/2011/10/moein2.jpg"><img class="aligncenter" title="moein2" src="../wp-content/uploads/2011/10/moein2.jpg" alt="" width="283" height="238" /></a></p>
<p>پروفسور صمد حیاتی، عضو هیئت مدیره ایستگاه فضایی ناسا</p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp-content/uploads/2011/10/hayati2.jpg"><img class="aligncenter" title="hayati2" src="../wp-content/uploads/2011/10/hayati2.jpg" alt="" width="197" height="283" /></a></p>
<p>خانم آزاده تبازاده، دانشمند ارشد فیزیک ایستگاه فضایی ناسا</p>
<p>عبد الحمید کریمی، فعالیت در بخش ساخت موشک های فضایی در ناسا</p>
<p>خانم دکتر مقدم، فعالیت در آزمایشگاه پیشرانش جت بر روی رادارها در ناسا</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>.</p>
<p>در گزارش ها آمده ؛ حدود ۷۰ الی ۸۰ ایرانی در ناسا فعالیت دارند</p>
<p>و طبق آخرین آماری که گرفته شده و در روزنامه space چاپ شده</p>
<p>۴۳ درصد از کادر پژوهشی ناسا از پژوهشگران ایرانی می باشند!</p>
<p>درنظر داشته باشید که موفقیت های کشورمان در عرصه هوا و فضا که در چند  سال اخیر بدست آمده بدون حضور این دانشمندان بوده و تصور کنید اگر بتوانیم  شرایط و لوازم حضور این دانشمندان را در کشور فراهم کنیم چه اتفاق بزرگی در  این عرصه خواهد افتاد.</p>
<p>با آرزوی سربلندی و افتخار برای ایران و ایرانی</p>
<p style="text-align: center;"><a href="../wp-content/uploads/2011/10/0mid5.jpg"><img class="aligncenter" title="0mid5" src="../wp-content/uploads/2011/10/0mid5.jpg" alt="" width="283" height="422" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mosafa.net/?feed=rss2&amp;p=489</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>تاجر ثروتمند و ۴ زن</title>
		<link>http://mosafa.net/?p=451</link>
		<comments>http://mosafa.net/?p=451#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 11 Oct 2011 09:06:39 +0000</pubDate>
		<dc:creator>قاسم مصفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خواندنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mosafa.net/?p=451</guid>
		<description><![CDATA[روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که ۴ زن داشت &#8230;
زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.
زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>روزی روزگاری تاجر ثروتمندی بود که ۴ زن داشت &#8230;<span id="more-451"></span></p>
<p>زن چهارم را از همه بیشتر دوست داشت و او را مدام با جواهرات گران قیمت و غذاهای خوشمزه پذیرایی می کرد. بسیار مراقبش بود و تنها بهترین چیزها را به او می داد.</p>
<p>زن سومش را هم خیلی دوست داشت و به او افتخار میکرد . پیش دوستهایش اورا برای جلوه گری می برد گرچه واهمه شدیدی داشت که روزی او با مردی دیگر برود و تنهایش بگذارد</p>
<p>واقعیت این است که او زن دومش را هم بسیار دوست می داشت . او زنی بسیار مهربان بود که دائما نگران و مراقب مرد بود . مرد در هر مشکلی به او پناه می برد و او نیز به تاجر کمک می کرد تا گره کارش را بگشاید و از مخمصه بیرون بیاید.</p>
<p>اما زن اول مرد ، زنی بسیار وفادار و توانا که در حقیقت عامل اصلی ثروتمند شدن او و موفق بودنش در زندگی بود ، اصلا مورد توجه مرد نبود . با اینکه از صمیم قلب عاشق شوهرش بود اما مرد تاجر به ندرت وجود او را در خانه ای که تمام کارهایش با او بود حس می کرد و تقریبا هیچ توجهی به او نداشت.</p>
<p>روزی مرد احساس مریضی کرد و قبل از آنکه دیر شود فهمید که به زودی خواهد مرد. به دارایی زیاد و زندگی مرفه خود اندیشید و با خود گفت :</p>
<p>&#8221; من اکنون ۴ زن دارم ، اما اگر بمیرم دیگر هیچ کسی را نخواهم داشت ، چه تنها و بیچاره خواهم شد !&#8221;</p>
<p>بنابرین تصمیم گرفت با زنانش حرف بزند و برای تنهاییش فکری بکند . اول از همه سراغ زن چهارم رفت و گفت :</p>
<p>&#8221; من تورا از همه بیشتر دوست دارم و از همه بیشتر به تو توجه کرده ام و انواع راحتی ها را برایت فراهم آورده ام ، حالا در برابر این همه محبت من آیا در مرگ با من همراه می شوی تا تنها نمانم؟&#8221;</p>
<p>زن به سرعت گفت :&#8221; هرگز&#8221; همین یک کلمه و مرد را رها کرد.</p>
<p>ناچاربا قلبی که به شدت شکسته بود نزد زن سوم رفت و گفت :</p>
<p>&#8221; من در زندگی ترا بسیار دوست داشتم آیا در این سفر همراه من خواهی آمد؟&#8221;</p>
<p>زن گفت :&#8221; البته که نه! زندگی در اینجا بسیار خوب است . تازه من بعد از تو می خواهم دوباره ازدواج کنم و بیشتر خوش باشم &#8221; قلب مرد یخ کرد.</p>
<p>مرد تاجر به زن دوم رو آورد و گفت :</p>
<p>&#8221; تو همیشه به من کمک کرده ای . این بار هم به کمکت نیاز شدیدی دارم شاید از همیشه بیشتر ، می توانی در مرگ همراه من باشی؟&#8221;</p>
<p>زن گفت :&#8221; این بار با دفعات دیگر فرق دارد . من نهایتا می توانم تا گورستان همراه جسم بی جان تو بیایم اما در مرگ ،&#8230;متاسفم!&#8221; گویی صاعقه ای به قلب مرد آتش زد.</p>
<p>در همین حین صدایی او را به خود آورد :</p>
<p>&#8221; من با تو می مانم ، هرجا که بروی&#8221; تاجر نگاهش کرد ، زن اول بود که پوست و استخوان شده بود ، انگار سوء تغذیه بیمارش کرده باشد .غم سراسر وجودش را تیره و ناخوش کرده بود و هیچ زیبایی و نشاطی برایش باقی نمانده بود . تاجر سرش را به زیر انداخت و آرام گفت :&#8221; باید آن روزهایی که می توانستم به تو توجه میکردم و مراقبت بودم &#8230;&#8221;</p>
<p>در حقیقت همه ما چهار زن داریم !</p>
<p>الف : زن چهارم که بدن ماست . مهم نیست چقدر زمان و پول صرف زیبا کردن او بکنی وقت مرگ ، اول از همه او ترا ترک می کند.</p>
<p>ب: زن سوم که دارایی های ماست . هرچقدر هم برایت عزیز باشند وقتی بمیری به دست دیگران خواهد افتاد.</p>
<p>ج : زن دوم که خانواده و دوستان ما هستند . هر چقدر هم صمیمی و عزیز باشند ، وقت مردن نهایتا تا سر مزارت کنارت خواهند ماند.</p>
<p>د: زن اول که روح ماست. غالبا به آن بی توجهیم و تمام وقت خود را صرف تن و پول و دوست می کنیم . او ضامن توانمندی های ماست اما ما ضعیف و درمانده رهایش کرده ایم تا روزی که قرار است همراه ما باشد اما دیگر هیچ قدرت و توانی برایش باقی نمانده است</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/10/beautiful2020.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-453" title="beautiful2020" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/10/beautiful2020.jpg" alt="" width="510" height="376" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mosafa.net/?feed=rss2&amp;p=451</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>جملات ارزشمند و تفکر برانگیز</title>
		<link>http://mosafa.net/?p=442</link>
		<comments>http://mosafa.net/?p=442#comments</comments>
		<pubDate>Thu, 22 Sep 2011 04:24:22 +0000</pubDate>
		<dc:creator>قاسم مصفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خواندنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mosafa.net/?p=442</guid>
		<description><![CDATA[
One song can spark  				a moment
یک آهنگ می  				تواند لحظه ای جدید را بسازد

One tree can start a  				forest
یک درخت می تواند آغاز یک  				جنگل باشد

One bird can herald spring
یک پرنده می تواند نوید بخش  				بهار باشد

One smile begins a  				friendship
یک لبخند میتواند سرآغاز یک  				دوستی باشد

One handclasp [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #cc0066;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One song can spark  				a moment<br />
</span><span style="font-family: Tahoma; color: #993399; font-size: medium;">یک آهنگ می  				تواند لحظه ای جدید را بسازد<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One tree can start a  				forest<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک درخت می تواند آغاز یک  				جنگل باشد<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One bird can herald spring<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک پرنده می تواند نوید بخش  				بهار باشد<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One smile begins a  				friendship<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک لبخند میتواند سرآغاز یک  				دوستی باشد<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><span id="more-442"></span><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One handclasp lifts a soul<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک دست دادن روح انسان را  				بزرگ میکند</span></span></span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One flower can wake the  				dream<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک گل میتواند بهار را  				بیاورد</span></span></span></span></span><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #993399; font-size: medium;"> </span></span></span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #993366; font-size: medium;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #993366; font-size: medium;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #993366; font-size: medium;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #993399; font-size: medium;"><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/09/ziba220.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-447" title="ziba220" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/09/ziba220.jpg" alt="" width="510" height="349" /></a></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #993366; font-size: medium;"> </span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One star can guide a ship at sea<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک ستاره میتواند کشتی را  				در دریا راهنمایی کند<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One word can frame the  				goal<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک سخن می تواند چارچوب هدف  				را مشخص کند<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One vote can change a  				nation<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک رای میتواند سرنوشت یک  				ملت را عوض کنند</p>
<p></span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One sunbeam lights a room<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک پرتو کوچک آفتاب میتواند  				اتاقی را روشن کند<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One candle wipes out  				darkness<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک شمع میتواند تاریکی را  				از میان ببرد<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One laugh will conquer  				gloom<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک خنده میتواند افسردگی را  				محو کند<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One hope will raise our  				spirits<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک امید روحیه را بالا می  				برد<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One touch can show you  				care<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک دست دادن نگرانی شما را  				مشخص میکند<br />
</span></span></span></span></span><br />
<span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #993366; font-size: medium;"> </span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One voice can speak with  				wisdom<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک سخن میتواند دانش شما را  				افزایش دهد<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One heart can know what&#8217;s  				true<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک قلب میتواند حقیقت را  				تشخیص دهد</span></span></span></span></span></p>
<p><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">One life can make a  				difference<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">یک زندگی میتواند متفاوت  				باشد<br />
</span><span style="color: #993366; font-size: medium;"><br />
</span><span style="color: #6600ff; font-size: medium;">You see, it&#8217;s up to you<br />
</span><span style="color: #993399; font-size: medium;">شما 				می بینید پس تصمیم با  				شماست</span></span></span></span></span></p>
<p style="text-align: center;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="font-family: Tahoma;"><span style="color: #993399; font-size: medium;"><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/09/ziba20.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-444" title="ziba20" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/09/ziba20.jpg" alt="" width="510" height="319" /></a><br />
</span></span></span></span></span></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mosafa.net/?feed=rss2&amp;p=442</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>چقدر تعجب داره!</title>
		<link>http://mosafa.net/?p=436</link>
		<comments>http://mosafa.net/?p=436#comments</comments>
		<pubDate>Wed, 15 Jun 2011 08:29:34 +0000</pubDate>
		<dc:creator>قاسم مصفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[خواندنی]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mosafa.net/?p=436</guid>
		<description><![CDATA[چقدر تعجب داره
که خوندن یک صفحه یا بخشی از قرآن سخته
اما خوندن صد صفحه از رمان محبوب و پرفروش خیلی آسون دلچسبه !
چقدر تعجب داره
که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو بخریم
اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!
چقدر تعجب داره
برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>چقدر تعجب داره</p>
<p>که خوندن یک صفحه یا بخشی از قرآن سخته</p>
<p>اما خوندن صد صفحه از رمان محبوب و پرفروش خیلی آسون دلچسبه !</p>
<p>چقدر تعجب داره</p>
<p>که سعی می کنیم ردیف جلو صندلی های یک کنسرت یا مسابقه رو بخریم</p>
<p>اما به آخرین صف نماز جماعت یک مسجد تمایل داریم!</p>
<p>چقدر تعجب داره</p>
<p>برای عبادت و کارهای مذهبی هیچ وقت زمان کافی در برنامه های روزمره پیدا نمی کنیم</p>
<p>اما بقیه برنامه ها رو سعی می کنیم تا آخرین لحظه هم که شده انجام بدیم !<span id="more-436"></span></p>
<p>چقدر تعجب داره</p>
<p>که شایعات روزنامه ها را به راحتی باور می کنیم</p>
<p>اما سخنان قرآن رو به سختی باور  می کنیم !</p>
<p>چقدر تعجب داره</p>
<p>که یک ساعت خلوت با خدا طولانی و طاقت فرساست</p>
<p>ولی ۹۰ دقیقه تماشای بازی فوتبال بارسلون  و رئال  مثل باد می گذره !</p>
<p>چقدر تعجب داره</p>
<p>که صدهزار تومان کمک در راه خدا در طول سال خیلی زیاده</p>
<p>اما وقتی با همین پول می ریم خرید کم به چشم  می یاد !</p>
<p>چقدر تعجب داره</p>
<p>که وقتی می خواهیم عبادت و دعا کنیم هر چی فکر می کنیم چیزی به فکرمون می یاد تا بگیم</p>
<p>اما وقتی با دوستمون  حرف می زنیم وقت کم  می یاریم !</p>
<p>چقدر خنده داره</p>
<p>که وقتی مسابقه  ورزشی تیم محبوبمون  به وقت اضافه می کشه لذت می بریم و توپوستمون نمی گنجیم  اما وقتی مراسم دعا و نیایش طولانی تر از حدش می شه ، آزرده خاطر می شیم!</p>
<p>چقدر تعجب داره</p>
<p>که همه مردم می خوان بدون اینکه به چیزی اعتقاد پیدا کننده و یا کاری در راه خدا  انجام بدند به بهشت برن !</p>
<p>چقدر تعجب داره</p>
<p>که وقتی جوک یا شایعه ای رو که از طریق پیام کوتاه یا آدرس الکترونیکی به دیگران ارسال می کنیم به سرعت آتش که در جنگلی انداخته بشه  همه جارو فرا می گیره</p>
<p>اما وقتی سخن یا پیام الهی رو می شنویم دو برابر در مورد گفتن یا نگفتنش فکر می کنیم (مثل همین مطلب)</p>
<p>جای تعجب داره، خنده داره یا گریه داره با خودتون !</p>
<p>اما کمی درنگ شاید دریچه ای جدید به روی چشم ما باز کنم&#8230;</p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mosafa.net/?feed=rss2&amp;p=436</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>ثروتمندتر از بیل گیتس</title>
		<link>http://mosafa.net/?p=427</link>
		<comments>http://mosafa.net/?p=427#comments</comments>
		<pubDate>Sun, 24 Apr 2011 07:17:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>قاسم مصفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[متن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mosafa.net/?p=427</guid>
		<description><![CDATA[از بیل گیتس پرسیدند: از تو  				ثروتمند تر هم هست؟
گفت: بله فقط یک نفر.
پرسیدند: چه کسی؟
بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به  				تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم،  				روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>از بیل گیتس پرسیدند: از تو  				ثروتمند تر هم هست؟<br />
گفت: بله فقط یک نفر.<br />
پرسیدند: چه کسی؟</p>
<p><span id="more-427"></span>بیل گیتس ادامه داد: سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به  				تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم،  				روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه  				ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست  				کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم  				منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی این  				نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار  				برای خودت.<br />
گفتم: آخه من پول خرد ندارم!<br />
گفت: برای خودت! بخشیدمش!</p>
<p>سه ماه بعد بر حسب تصادف باز توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز  				داشتم. دوباره چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول  				خورد ندارم باز همان بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.<br />
گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر  				کسی میاد اینجا دچار این مسئله میشه، بهش می‌بخشی؟!<br />
پسره گفت: آره من دلم میخواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.<br />
به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم  				فکر کردم خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید؟!</p>
<p>بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو  				پیدا کنم تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم  				بروند و ببینند در فلان فرودگاه کی روزنامه میفروخته &#8230;<br />
یک ماه و نیم تحقیق کردند تا متوجه شدند یک فرد سیاه پوست مسلمان  				بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش کردند اداره؛<br />
از او پرسیدم: منو میشناسی؟<br />
گفت: بله! جنابعالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا میشناسدتون.<br />
گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو  				بار چون پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را  				کردی؟<br />
گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.<br />
گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من  				کردی را جبران کنم.<br />
جوان پرسید: چطوری؟<br />
گفتم: هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.<br />
(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)<br />
جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم میدی؟<br />
گفتم: هرچی که بخواهی!<br />
اون جوان دوباره پرسید: واقعاً هر چی بخوام؟<br />
بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت میدم، من به ۵۰ کشور آفریقایی  				وام داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.<br />
جوان گفت: آقای بیل گیتس نمیتونی جبران کنی!<br />
گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟<br />
گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.<br />
پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟<br />
جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به  				تو بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی  				رو جبران نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم  				بشی. تازه لطف شما از سر ما زیاد هم هست!<br />
بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست  				جز این جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست.</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/04/bil.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-430" title="bil" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/04/bil.jpg" alt="" width="454" height="351" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mosafa.net/?feed=rss2&amp;p=427</wfw:commentRss>
		<slash:comments>2</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>زندگی با نگاه دیگر</title>
		<link>http://mosafa.net/?p=419</link>
		<comments>http://mosafa.net/?p=419#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Mar 2011 10:11:16 +0000</pubDate>
		<dc:creator>قاسم مصفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[متن]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mosafa.net/?p=419</guid>
		<description><![CDATA[گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید و آرزوهای خود در آغوش بگیرید
 There are moments in life when you miss someone So much that you just want to pick them from Your dreams and hug them for real 
وقتی در شادی بسته [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>گاهی در زندگی دلتان به قدری برای کسی تنگ می شود که می خواهید او را از رویاهایتان بیرون بیاورید و آرزوهای خود در آغوش بگیرید</p>
<p style="text-align: left;"> There are moments in life when you miss someone So much that you just want to pick them from Your dreams and hug them for real <span id="more-419"></span></p>
<p>وقتی در شادی بسته می شود، در دیگری باز می شود ولی معمولاً آنقدر به در بسته شده خیره می مانیم که دری که برایمان باز شده را نمی بینیم</p>
<p style="text-align: left;"> When the door of happiness closes, another opens But often times we look so long at the Closed door that we don&#8217;t see the one which has been opened for us</p>
<p>به دنبال ظواهر نرو؛ شاید فریب بخوری به دنبال ثروت نرو؛ این هم ماندنی نیست به دنبال کسی باش که به لبانت لبخند بنشاند چون فقط یک لبخند می تواند شب سیاه را نورانی کند کسی را پیدا کن که دلت را بخنداند</p>
<p style="text-align: left;"> Don&#8217;t go for looks; they can deceive Don&#8217;t go for wealth; even that fades away Go for someone who makes you smile Because it takes only a smile to Make a dark day seem bright Find the one that makes your heart smile</p>
<p>خوب است که آنقدر شادی داشته باشی که دوست داشتنی باشی آنقدر ورزش کنی که نیرومند باشی آنقدر غم داشته باشی که انسان باقی بمانی و آنقدر امید داشته باشی که شادمان باشی</p>
<p style="text-align: left;"> May you have enough happiness to make you sweet Enough trials to make you strong Enough sorrow to keep you human and Enough hope to make you happy</p>
<p>شاد ترین مردم لزوماً بهترین چیزها را ندارند بلکه بهترین استفاده را می کنند از هر چه سر راهشان قرار می گیرد</p>
<p style="text-align: left;"> The happiest of people don&#8217;t necessarily Have the best of everything They just make the most of Everything that comes along their way</p>
<p>همیشه بهترین آینده بر پایه گذشته ای فراموش شده بنا می شود نمیتوانی در زندگی پیشرفت کنی مگر غمها و اشتباهات گذشته را رها نکنی</p>
<p style="text-align: left;"> The brightest future will always be based on a forgotten past You can&#8217;t go forward in life until You let go of your past failures and heartaches</p>
<p>وقتی که به دنیا آمدی، تو گریه می کردی و اطرافیانت لبخند به لب داشتند آنگونه باش که در پایان زندگی تو تنها کسی باشی که لبخند بر لب داری و اطرافیانت گریه می کنند</p>
<p style="text-align: left;"> When you were born, you were crying And everyone around you was smiling Live your life so at the end Youre the one who is smiling and everyone Around you is crying</p>
<p>لطفاً این مطلب را به کسانی بگویید که برایت ارزشی دارند (همان طور که من این کار را کردم) به کسانی که به طرق مختلف در زندگیت تأثیر داشته اند به کسانی که وقتی نیاز داشتی لبخند به لبانت نشاندند به آنهایی که وقتی واقعاً ناامید بودی دریچه های نور را نشانت دادند به کسانی که به دوستی با آنها ارج می گذاری و به آنهایی که در زندگیت بسیار پرمعنا هستند</p>
<p style="text-align: left;"> Please send this message to those people (Who mean something to you (I JUST DID To those who have touched your life in one way or another To those who make you smile when you really need it To those who make you see the Brighter side of things when you are really down To those whose friendship you appreciate To those who are so meaningful in your life</p>
<p style="text-align: center;"><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/03/beautiful20.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-422" title="beautiful20" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/03/beautiful20.jpg" alt="" width="510" height="510" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mosafa.net/?feed=rss2&amp;p=419</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>سال دلهای بی قرار</title>
		<link>http://mosafa.net/?p=408</link>
		<comments>http://mosafa.net/?p=408#comments</comments>
		<pubDate>Mon, 28 Mar 2011 09:06:00 +0000</pubDate>
		<dc:creator>قاسم مصفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mosafa.net/?p=408</guid>
		<description><![CDATA[سال دیگری آغاز شد
روزهای نو و جدید
 روزهایی از جنس شکوفه و جوانه
 روزهایی با آفتاب طلایی و باران نقره ای
و سالی گذشت با تمام خاطرات خوش و ناخوش ، تلخ و شیرین
سالی پر از حوادث ناگوار  در تمام عرصه ها
سالی پر از درس و عبرت
شاید این سال را سال بصیرت و آگاهی نام گذاری کنیم بد [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p>سال دیگری آغاز شد</p>
<p>روزهای نو و جدید</p>
<p> روزهایی از جنس شکوفه و جوانه</p>
<p> روزهایی با آفتاب طلایی و باران نقره ای<span id="more-408"></span></p>
<p dir="rtl">و سالی گذشت با تمام خاطرات خوش و ناخوش ، تلخ و شیرین</p>
<p dir="rtl">سالی پر از حوادث ناگوار  در تمام عرصه ها</p>
<p dir="rtl">سالی پر از درس و عبرت</p>
<p dir="rtl">شاید این سال را سال بصیرت و آگاهی نام گذاری کنیم بد نباشد!</p>
<p dir="rtl">سالی که غبار فتنه بر روی حادثه ها  نشست  تا تشخیص حق و باطل بسیار سخت باشد</p>
<p dir="rtl"> اما هر چه بود  گذشت و غبار حادثه  ها کنار رفت ،  سایه سیاهی محو شد  و آنچه ماند انگشت حسرت بود که عده ای به دهان گرفتند .</p>
<p dir="rtl">اما روزهای سرد زمستان نوید بخش گرمای بیداری امت اسلامی و سایر ملل بود.</p>
<p dir="rtl">اتفاقات دنیا هر روز  نشانه های تازه ای از ظهور منجی آخر را نمایان می کند</p>
<p dir="rtl">و این جوانه امید در بهار دلنشین تر هر جوانه و شکوفه ی  دیگری است .</p>
<p dir="rtl">سال در پیش رو کاش همان سالی باشد که قرن هاست دلهای بی قرار منتظر آن نشسته اند</p>
<p dir="rtl"> و کاش ما منتظِران خوبی برای منتظَر عالم باشیم .</p>
<p dir="rtl">که او منتظر ما و ما منتظر او هستیم &#8230;</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/03/noruz202023.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-417" title="noruz202023" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/03/noruz202023.jpg" alt="" width="510" height="405" /></a><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/03/noroz2020.jpg"></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mosafa.net/?feed=rss2&amp;p=408</wfw:commentRss>
		<slash:comments>0</slash:comments>
		</item>
		<item>
		<title>بعد از توچه کنم ؟</title>
		<link>http://mosafa.net/?p=399</link>
		<comments>http://mosafa.net/?p=399#comments</comments>
		<pubDate>Tue, 18 Jan 2011 11:01:41 +0000</pubDate>
		<dc:creator>قاسم مصفا</dc:creator>
				<category><![CDATA[نوشته های من]]></category>

		<guid isPermaLink="false">http://mosafa.net/?p=399</guid>
		<description><![CDATA[این روزها از غم امیری که خون خدا بود بر  سر و سینه زدم 
او که دُردانه  رسول خدا بود
او که جان ، مال و ناموس و اهل بیت را فدا کرد
و حال من حیران این حادثه مانده ام 
من مانده ام و راه و امتحانی که کمتر از عاشورا نیست
تا دیروز فکرم این بود که اهل [...]]]></description>
			<content:encoded><![CDATA[<p style="text-align: right;" dir="rtl">این روزها از غم امیری که خون خدا بود بر  سر و سینه زدم </p>
<p dir="rtl">او که دُردانه  رسول خدا بود</p>
<p dir="rtl">او که جان ، مال و ناموس و اهل بیت را فدا کرد</p>
<p dir="rtl">و حال من حیران این حادثه مانده ام <span id="more-399"></span></p>
<p dir="rtl">من مانده ام و راه و امتحانی که کمتر از عاشورا نیست</p>
<p dir="rtl">تا دیروز فکرم این بود که اهل کوفه نباشم</p>
<p dir="rtl">یا مثل توابین که وقتی کار از کار گذشته ، بیدار نشوم</p>
<p dir="rtl">***</p>
<p dir="rtl">اما امروز &#8230;</p>
<p dir="rtl">هزار و چهارصد سال گریستن  و بر سر و سنیه زدن  و تا استخوان سوختن نشان چیست ؟</p>
<p dir="rtl">این چه شورشی است که در خلق عالم است  چنان که پایانی در آن نیست و هر بار صدایش رساتر است تا بگوید به ما که وارثان این دین الهی هستیم</p>
<p dir="rtl">ما چه داریم برای فدا کردن در راه خدا ؟</p>
<p dir="rtl">ما چه کریدم برای ماندن صدای حق ؟</p>
<p dir="rtl">آری</p>
<p dir="rtl">نماز</p>
<p dir="rtl">هدایت به سوی خوبی ها</p>
<p dir="rtl">و ممانعت از بدی</p>
<p dir="rtl">و یک کلام دین خدا</p>
<p dir="rtl"> </p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"><a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/01/emam-hosin20.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-400" title="emam-hosin20" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/01/emam-hosin20.jpg" alt="" width="454" height="378" /></a></p>
<p dir="rtl"> </p>
<p dir="rtl">***</p>
<p dir="rtl">ان الحسین مصباح الهدی  و سفینه النجاه</p>
<p dir="rtl">این حسین کیست که چراغ هدایت و کشتی نجات خوانده شده ؟</p>
<p dir="rtl">او چراغی است برای هدایت در تمام اعصار</p>
<p dir="rtl">او کشتی نوح است برای نجات  در طوفان های مرگبار دنیا</p>
<p dir="rtl">هر روز و هر زمانی که حق نیاز به یاری داشت صدای هل من ناصرنی ینصرنی  به گوش می رسد .</p>
<p dir="rtl">اما گوش شنوا  می خواهد .</p>
<p dir="rtl">گوشهایمان را با صدای حق آشنا کنیم که ناحق را حق نشنویم &#8230;</p>
<p style="text-align: center;" dir="rtl"> <a href="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/01/hossein-20.jpg"><img class="aligncenter size-full wp-image-401" title="hossein-20" src="http://mosafa.net/wp-content/uploads/2011/01/hossein-20.jpg" alt="" width="454" height="376" /></a></p>
]]></content:encoded>
			<wfw:commentRss>http://mosafa.net/?feed=rss2&amp;p=399</wfw:commentRss>
		<slash:comments>1</slash:comments>
		</item>
	</channel>
</rss>

